.:: هو یا علی مدد ::.
تا صورت و پیوند جهان بود علی بود تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم از روی یقین بر همه موجود علی بود این کفر نباشد سخن کفر نه این است تا هست علی باشد و تا بود علی بود **************************************** به ليلايى رسيدم ياعلى گفت به مجنونى رسيدم يا على گفت مگر اين وادى دارالجنون است که هر ديوانه اى ديدم على گفت يقين پروردگار آفرينش به موجودات عالم يا على گفت خليل از بت شکستن مى هراسيد خود عزاى اعظم يا على گفت على را ضربتى کارى نميشد گمانم ابن ملجم يا على گفت *************************************** گویند علی (ع) را که خدا بود ، نبود ؟ گویند که از خدا جدا بود ، نبود ؟ من در عجبم میان این بود و نبود این بود چه بودی است که هم بود و نبود
!!!!! بسم الله الرحمن الرحیم سعادتمند حقیقی کسی است که علی را در حیات
او و پس از رحلتش دوست بدارد . ( پیامبر اکرم ص ( فاطمه، دختر اسد،در حال طواف بود که
درد زایمان او را فرا گرفت؛پس وارد کعبه شد و امیر مومنان را در کعبه بزاد. ( امام
سجادع ( ودیگر بار ، سخن از انسانی است برگزیده ... انسانی که باتعبیر شاعرانه ، بلکه به
واقع ، قلم را یارایی توصیف او نیست ... او ، که برتر از وصف ، برتر از اندیشه
و والاتر از جوهر کلام بود او که با شگفتی شکوفید وبا معیاری دیگر زیست و به گونه
ای دیگر ماند ، وبا حالتی برتر رفت ... انسانی که شکوه واستواری کوه ، نرمخویی
وزلالی آب ، خروشندگی صاعقه ، گرمی آفتاب ، گستردگی دریاها و ابهام وهیمنه ای بیشه
زاران وجنگلهای انبوه ، وسادگی و صافی کویر و پاکی ملکوت خدا ، همه وهمه را یکجا
در وجود خویش داشت
... آری ، بار دیگر سخن از علی (ع) است ؛
مردی که شگفت زاده شد ، شگفت زیست و شگفت از چشم ما رفت ... نام : علی لقب : مرتضی کنیه : ابوالحسن نام پدر : عمران ابوطالب نام مادر : فاطمه تاریخ ولادت : 13 رجب ( 23 سال قبل از
هجرت ( محل ولادت : مکه مکرمه خانه خدا مدت امامت : 30 سال مدت عمر: 63 سال تاریخ شهادت : 21 رمضان المبارک سال 40
قمری علت شهادت : تحریکات قطام نام قاطل : عبدالرحمن بن ملجم محل دفن : نجف اشرف تولد : ابن قعلب می گوید : با عباس - پسر
عبدالمطلب - وگروهی دیگر ، رویاروی خانه خداوند نشسته بودیم فاطمه دختر اسد ، به
سوی خانه خدا پیش آمد ، ایستاد و چنین گفت : « خداوندا ، به تو و پیامبرانت
وکتابهایشان ایمان دارم . گفتار ابراهیم (ع) ، جد خود را راستین می دانم ، همانکه این خانه را به فرمان تو بنا نهاد ... تو را به او وبه این کودک که با خویش
در شکم دارم سوگند می دهم که زادنش را بر من آسان کن ! » در همین هنگام ، شگفتا ! به چشم خویش
همه دیدیم که دیوار خانه خداوند از هم شکافت ، وآن گرامی بانو ، پا به درون گذارد
ودیوار دوباره به هم بر آمد ... شتابناک برخاستیم تا در خانه را باز کنیم
، اما باز نشد ... ودانستیم که حکمت خداوندی در کار است ... چهار روز بعد ، آن عزیز بانو ، از خانه
پا بیرون نهاد ، با کودکی در آغوش که به او می بالید ... وگفت : پیامی از غیب شنیدم
که نامش را « علی » بگذار . واین به روز جمعه سیزدهم رجب ، سی ام
عام الفیل « 23 سال پیش از هجرت » بود . کودکی ودامان پیامبر: امام ، خود ، از این روزگاران چنین حکایت
می فرمایند : « به هنگام کودکی
، پیامبر مرا به دامان می گرفت ، به سینه می چسباند ، غذا را می جوید وبه دهانم می
گذارد واز بوی خوش خویش ، به مشام جانم می بویانید . او در گفتارم دروغ ودر کردارم
اشتباه ونادانی نیافت
. خداوند ، پیامبر را از پس شیر خوارگی
با بزرگترین فرشتگان همراه کرد تا شب وروز او را در راه بزرگواریها ونیکیهای جهان
، رهنمون باشد ؛ من نیز از پیامبر پیروی می کردم چنان وچنانکه کودک شیر خواری از
مادر. هر روز فرمان می داد که از کردارهای او
پیروی کنم . هر سال به « کوه حرا » می رفت ، در اینهنگام ، هیچ کس جز من او را نمی
دید ... در آن ایام که اسلام ، هنوز ، در هیچ
خانه راه نیافته بود وفقط پیامبر وهمسرش خدیجه ، مسلمان بودند ، من سومین مسلمان
بودم ...نور وحی ورسالت را می دیدم وبوی پیامبری را می بوئیدم . پیامبر گرامی ، پس از بعثت ، تا سه سال
فرمان نیافت که اسلام را آشکار کند ، در این مدت ، تنی چند بدو ایمان آوردند که
نخستین کس از مردان ، علی بود . بدانهنگام که این آیه « وَ اَنذِر عَشیرَتکَ
الاَقرَبین » در رسید که « خویشان نزدیک را بیم ده ! » ؛ علی به فرمان پیامبر ،
چهل تن از خویشان را مهمان کرد از جمله : ابولهب ، عباس وحمزه را . غذایی که برای
بیش از یکنفر کافی نبود آماده شد ، اما به اراده خداوند همه سیر شدند وچیزی از آن
کاسته نشد وچون پیامبر خواست آنان را به اسلام دعوت کند ؛ ابولهب گفت :«محمد شما
را افسون کرده است !» وهمین سخن موجب شد که حاضران بپراکنند وجلسه تعطیل شود . ناگزیر پیامبر روز دیگر نیز به
همانگونه مهمانی داد وبعد از صرف غذا ،
آغاز سخن کرد : « ای فرزند
عبدالمطلب ! در جوانان عرب ، کسی را سراغ ندارم که بهتر از آنچه من برایتان آورده
ام ، آورده باشد . من نیکی (خیر) این جهان وجهان دیگر را به ارمغان آورده ام ، خدا فرمان داده است تا
شما را به سوی او بخوانم . پس ، کدامیک در این راه مرا یاوری خواهید کرد تا همو ،
برادر ، وصی وجانشین من گردد؟ پیامبر این تقاضا را سه بار تکرار
فرمود ، هر بار تنها علی برخاست وآمادگی خود را ابراز داشت ... آنگاه پیامبر (ص) فرمود : این ، برادر
، وصی وجانشین من است سخنش را بشنوید واو را فرمان برید ! علی (ع) درنخستین شب هجرت : با ابراز اسلام ، پیامبر از نظر قریش ،
خطرناک شناخته شد
. سران قریش ، در « دارُالنٌَدوَة » گرد
آمدند و در کشتن پیامبر به شور نشستند ، وسرانجام قرار بر آن شد که از هر قبیله ، یکتن
برگزینند تا شبانه به خانه پیامبر بریزند و همه با هم او را بکشند . پیامبر از سوی خدا آگاه شد و فرمان یافت
که آنشب در جای خود نخوابد و شبانه هجرت کند . پیامبر فرمان خدا را با علی گفت و به
او دستور داد که به جای وی ، در بستر بخوابد ؛ به گونه ای که کسی نداند او به جای
پیامبر خوابیده است . علی با جانبازی خود ، جان پیامبر گرامی را حفظ کرد وخطرهای این
کار بزرگ را برخود هموار ساخت . واین کار چندان چشمگیر بود که خداوند آیه ای در این
مقام ، فرو فرستاد
: « از گروه مردم
، کسی هست که جان خویش را در راه رضایت خداوند می فروشد وخدا در آمد واز بیراهه به
سوی « غار ثور » در بیرون مکه ، شتافت ... آدم کشان ، با شمشیرهای برهنه به بستر
پیامبر یورش بردند
... علی (ع) از جا برخاست ودر بستر نشست ... قاتلان با حالتی بر آشفته پرسیدند :
محمد کجا رفت ؟ ؛ مگر من مامور ومسئول نگهداشت او بودم ؟! علی (ع) ، امین پیامبر (ص( : پیامبر خود امین قریش بود وهمه امانتها
نزد او . اما آنگاه که مجبور شد به مدینه هجرت کند ، در خانه و قبیله اش امین تر
از علی (ع) نیافت ، پس او را جانشین خود کرد تا امانت های مردم را به صاحبانشان
باز گرداند وهم قرضهایش را بدهد ودختران وزنانش را به مدینه برساند ... علی ، پس از انجام همه این کارهای مهم
، به همراهی فاطمه (مادر خود ) ، وفاطمه ( دختر پیامبر ص) وفاطمه ( دختر زبیر ) ودیگران
؛ به سوی مدینه به راه افتاد . در راه ، هشت تن از کفار مکه را که راه بر او بستند
، پراکند وچون به مدینه رسید ، پیامبر (ص) او را به خانه خود برد . علی (ع) پیکار در راه خدا : اسلام ، دین آشتی وزندگی است ؛ با
آدمکشی موافق نیست . برای آنکسی که به عمد وبی جهت انسان با ایمانی را بکشد ، عذاب
جاودانه مقرر کرده است . اما در همانحال ، اسلام به جهت جامعیت وهمه جانبه بودن ؛ یک دین جهانی است وهمه مردم
باید به آن بگروند ، پس نیاز به دعوت از دیگران وتبلیغ دارد. آشکار است که از همان نخستین گامها ،
کسانی که منافع شخصی خود را با پذیرش وحتی گسترش این دین ، در خطر می دیدند ، به
مخالفت برخاستند . در همین جا ، قانون
اسلام جهاد مقدس را وضع وتشریع فرموده است تا کسانی را که با اسلام عناد می
ورزند ، از میان بردارد . ونیز ، دفاع به حکم عقل ، در جایی که بیگانگان به مسلمانان یورش
آورند ، ضروری می گردد ، به همین جهت ، دفاع وپیشگیری از هجوم بیگانگان از شاخه های
جهاد اسلامی است که عقل وفطرت وانصاف ، به صحت آن حکم می کنند ... وبیشترین وبلکه همه جنگهای پیامبر
اسلام (ص) از نوع دفاع بوده است ...وحضرت عذلی (ع) در بیشتر جنگها حاضر می شد واز
هیچ چیز جز خدا نمی ترسید . او پیکار ، نستوه ، سلحشور ، یگانه ، پرچمدار بود ... چون شیر می غرید ، چون ابر می توفید و
لشکر دشمن را چون گردباد لوله می کرد ومی پیچانید ونابود می ساخت ... زرهش پس پشت نداشت که او هرگز از میدان
نمی گریخت وپشت به دشمن نمی کرد ... ضربه شمشیر آبدارش ، مرگ مجسم وهلاک
قطعی بود ... ضربتش را نیازی به ضربه دوم نبود ... سخنان
برگزیده از امام علی (ع) : به خطای
دیگران شاد مشو که همیشه از تو درستکاری سر نزند. با بی
توجهی به امور پست ، بر ارزش خود بیفزایید . هر که
بر حسدش غالب نشود ، بدنش گور جانش خواهد شد . گواراترین
زندگی را کسی دارد که از آنچه خداوند نصیب او کرده است خرسند باشد . برترین
کارها کاری است که برای خدا باشد
. آنچه
دوست نداری درباره ات گفته شود در باره دیگران مگوی . هر که
میانه روی پیشه سازد گرفتار فقر نشود . هر که
می خواهد آبروی خود را نگاه دارد ، باید از
جدال بپرهیزد. در هر
روز کار همان روز را انجام ده ، که هر روز را کاری [ ویژه ] است . خوش رویی
احسانی است بی هزینه . نصیحت
کردنت در حضور جمع ، سرکوفت است
. سلام به همه دوستای گلم . بخاطر غیبتم من و ببخشید . درسا نمیزاره که آپ کنم بخدا شرمنده همتونم . من میگم بهم نگاه کن دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم سلام به همگی دوستای خوبم . از صمیم قلب دوستون دارم . روز اولی که وبلاگ داشتم یادمه هر موقع به وبلاگ سر میزدم دوست داشتم یه نفر برام نظر داده باشه اگه کسی نظر نمیداد حالم گرفته می شد . http://tandls.blogfa.com تقدیم به تمام عاشقان نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم دستت به دست دیگری از این گذشته کار من اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم رفتم کنار پنجره دیدم تو را . بگذریم چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت می کنم من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم تو التماسم می کنی جوری فراموشت کنم با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم گغتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم یادت هست؟! آن روز زیر باران ، در پناه نیلوفرهای آبی عشق نگاهم ، تنها رقص نگاه تو را می دید کسی از پشت پنجره نگاهم می کرد ولی من تنها به تو دلبسته بودم و صدای باران بود که مرا از خیال های رنگی ام جدا کرد و تو گفتی « همیشه با من باش! » تنها صدای تو بود که ناقوس بی فریاد دل من شد تا وفاداری همه دلیل بودن من در گیسوی موّاج پریشانی دل تو باشد. اشک مریز عزیزم! غصّه هایت را به من بسپار دل من تاب ریختن اشک هایت را ندارد . آن شب که مهتاب به حرف های من و تو گوش سپرده بود ، تو از عشق گفتی و من از عاشقی! تو برای عشق گریستی و دل من ویران شد ، نمی دانی ، هر بلور از اشک هایت چه بی رحمانه به جانم خنجر می زند ، اشک هایت را به من بسپار ، من مثل باران بهاری می گریم تا صدای خنده های تو آسمان را به حیرت اندازد! غم های تو خرمن وجود مرا آتش می زند. باز هم می خواهی در آتش بسوزم؟! هرگز اشک مریز دل من طاقت ندارد! دستانم را به دستان تو سپردم تا در هوای سرد و برفی روزگارم گرمای وجودت را حفظ کنم. تو به تخیّلم قدم بگذار، عطر اطلسی های نگاهت شراره های آتش عشقم را در آتشفشان خاموشم، فوران می کند. آن روز که پونه ی لبخندت در قاب بی انتهای من نشست حسّی به من گفت: « دستانت را به دستانش بسپار! » و من آن روز کوله پشتی تنهایی ام را به انتهای دره ی آوارگی فرستادم و احساسم را به تو سپردم. نوازش نفس هایت که مرا تا فراسوی رویاهایم می برد تو گفتی « مهربان من باش !» و من از آن روز تمام قلبم رو به پای تو ریختم تو سکوت عاشق شدن مرا شکستی و آسمان سربی رنگ زندگی ام را آبی کردی! دلتنگ نوازش نفس های توام که بهانه نفس کشیدن من شده است. آن روز گه آفتاب ، بستر طلایی رنگش را به صحن چشمان تو می پاشید ، دل به تو دادم ! کسی صدایم می زد اما من برق نگاه تو را طواف می کردم. قلب تو ایستاد ، قلب من ! نگاهم کردی و من به رسم سرنوشت « غرورم » به احترام چشمانت ، همه سرمایه هستی ام را به پای تو شکستم و آواره ی شهر غریب دردهای دلداگی شدم. قفس سرد اتاقم ، دلتنگ نوازش صدای مهربان توست.

تو میگی که جون فدا کن
من میگم چشات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم چه قدر تو ماهی
تو میگی اول راهی
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمیشه
من می گم خیلی غریبم
تو میگی نده فریبم
من میگم خوابت رو دیدم
تو میگی دیگه بریدم
من می گم هدف وصاله
تو ولی میگی محاله
من میگم یه عمره سوختم
تو میگی قلبم رو دوختم
من میگم چشمات و وا کن
تو میگی من و رها کن
من میگم خیلی دیوونم
تو میگی آره می دونم
من میگم دلم شکسته ست
تو میگی خوب میشه خسته ست
من میگم بشین کنارم
تو میگی دوستت ندارم
من میگم بهم نظر کن
تو ولی میگی سفر کن
من میگم واسم دعا کن
تو میگی نذر رضا کن
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم واست می میرم
تو میگی نمی پذیرم
من میگم شدم فراموش؟
تو میگی نه ، رفتم از هوش
من میگم که رفتم از یاد ؟
تو میگی نه مرده فرهاد
من میگم باز شدی حیروون ؟
تو میگی بیچاره مجنون
من میگم ازم بریدی ؟
تو می پرسی نا امیدی ؟
من میگم واسم عزیزی
تو میگی زبون میریزی؟
من میگم تو خیلی نازی
تو میگی غرق نیازی
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟.jpg)
من میگم کردم تعجب
تو میگی دیگه بگو خب
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم دل تو رفته
تو میگی هفت روزه هفته
من میگم راه تو دوره
تو میگی چاره عبوره
من میگم می خوام بشم گم
تو میگی حرفای مردم ؟
من میگم نگذری ساده ؟
تو میگی آدم زیاده
من میگم دل به تو بستن ؟
تو میگی اینقده هستن
من میگم تنهام میذاری ؟
تو میگی طاقت نداری ؟
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم اهل بهشتی
تو میگی چه سرنوشتی
من میگم تو بی گناهی
تو میگی چه اشتباهی
من میگم که غرق دردم
تو میگی می خوام بگردم
من میگم چیزی می خواستی ؟
تو میگی تشنمه راستی
من میگم از غم آبه
تو میگی دلم کبابه
من می گم برو کنارش
تو میگی رفت پیش یارش
من میگم با تو چیکار کرد ؟
تو میگی کشت و فرار کرد
من میگم چیزی گذاشته ؟
تو میگی دو خط نوشته
من میگم بختش سیاهه
تو میگی اون بی گناهه
من میگم رفته که حالا
تو می گی مونده خیالا
من میگم می آد یه روزی
تو میگی داری می سوزی
من میگم رنگت چه زرده
تو می پرسی بر میگرده ؟
من میگم بیاد الهی
تو میگی که خیلی ماهی
من میگم ماهت سفر کرد
تو میگی تو رو خبر کرد ؟
من میگم هر کی با ماهش
تو میگی بار گناهش؟
من میگم تو بی وفایی
تو میگی بریم یه جایی
من میگم دلم اسیره
تو میگی نه خیلی دیره
من میگم خدا بزرگه
تو میگی زندگی گرگه
من میگم عاشق پرنده ست
تو میگی معشوق برنده ست
من میگم به روزها شک کن
تو میگی بهم کمک کن
من میگم خدانگهدار
تو میگی تا چی بخواد یار
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
پشت تو آب نمی ریزم
که نروندت عزیزم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
![]()
وبلاگ نویسی هم عالمی داره و همه یه جوری احساسات و درد دل خودمون رو بیان میکنیم . حتی اگه شعرش از خودمون نباشه ولی طبق سلیقه ای که این شعر و انتخاب کردیم درد دل خودمون رو بیان کردیم . این همه نوشتم که بگم یکی از دوستانه که اونم تازه شروع کردن و خیلی قشنگ مینویسه . از همتون خواهش میکنم
که به خاطر منم که شده به وبلاگش سر بزنین و لینک کنین . ایشاالله
که خدا هم به شما کمک میکنه مرسی از لطفتون . اینم آدرس وبلاگش :






| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |








